X
تبلیغات
معماری. هنر.ادبیات

معماری. هنر.ادبیات

هر آنچه که باید باشد

روز های بدون احساس و احساس های بدون تفکر تماما وجود هنر های ما را احاطه کردهاند
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 11:9  توسط tp  | 

فرید علایی یکی از اسکیس کار هایی است که در مرتبه خود ابداء کننده سبکی جدید و نوین در معماری میباشد که جای دارد از او سپاس بعمل اید.

وی در مسابقات اسکیس و طراحی مقام هفتم جهانی را داراست.یکی از آثار به یاد ماندنی فرید علایی طراحی آمفی تءاتر skondiaاست که با ظرافتی خاص و فرمی نا فرم طراحی شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 10:37  توسط tp  | 

ثروتمندان اینگونه می اندیشند...

اغلب انسانهایی که در پی کسب درآمد بیشتری هستند،واقعا نمی دانند که از کجا باید شروع کنند،آنها فقط می دانند که می خواهند ثروتمند شوند اما اینکه نقطه شروع کجاست،برای بسیاری از آنها سوال است.البته بعضی با اندکی افزایش درآمد قانع می شوند اما آنهایی که در پی کسب ثروت فراوانی هستند،این سوال ذهنشان را مشغول کرده که

*از کجا باید شروع کنم؟*

ایمان داشته باشید که می توانید ثروتمند شوید.

اگر کسی گام اول را که ایمان به ثروتمند شدن است ،محکم برندارد،حتی اگر به طور اتفاقی هم ثروتمند شود،بعید است بتواند مدت زیادی در این وضعیت بماند چون در باور ذهنی خود هنوز فقیر است.

محدودیت در کسب موفقیت ،ثروتمند شدن و پیشرفت،ناشی از محدودیتهای ذهنی است که خودمان ایجاد کننده آن هستیم.

همین الان قلم و کاغذی بردارید و ۵ دقیقه به سازمان فکر خود نیم نگاهی بیندازید.باورهایی را که مانعی برای پیشرفت و موفقیت و ثروتمند شدن شما در ذهنتان وجود دارد،یادداشت کنید و این موانع را از ذهن خود بیرون کنید.باید به خود بقبولانید که شایستگی غیرقابل تصورترین هدیه های زندگی را در دنیا دارید.

چه بسا هر روز فرصتهای ارزشمندی در کنار ما پدید می آیند یا گاهی ذهن خلاق انسانی ،الهاماتی در تفکر ما می دمد،که تنها به دلیل باور نداشتن به توانایی پیشرفت و موفقیت به این فرصتها پشت پا می زنیم.تردیدی نیست که انسان به طوری طبیعی و فطری در عرصه های مادی و معنوی قابلیت پیشرفت بی انتهایی دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:11  توسط tp  | 

اسامی سه نفر را که مورد تحسین و سه نفر را که مورد تنفر شما هستند ، بنویسید.افراد مورد ستایش شما باید دارای ویژگیهایی باشند که مایلید آنها را سرمشق خود قراردهید و افرادی که دوست ندارید ، باید واقعاً شما را ناراحت کنند . آنها باید کاری کرده باشند که از نظر شما وحشتناک به شمار آید. لازم نیست این افراد را از نزدیک بشناسید ، اما اگر چنین هم باشد اشکالی ندارد. آنها می توانند سیاستمدار، هنرپیشه ، نویسنده ، مدد کاری اجتماعی ، موسیقیدان یا قاتل باشند. پس از آنکه فهرست خود را کامل کردید سه ویژگی مورد تحسین و یا مورد نفرتتان را در برابر هر نام بنویسید.سپس بر برگه دیگری در یک سمت همه ویژگیهای مثبت افرادی را که ستایش می کنند و در سمت دیگر ویژگیهای منفی اشخاص مورد تنفرتان را بنویسید.این فهرست منبع خوبی برای پیدا کردن جنبه هایی که از خود طرد کرده اید. می باشد. به دقت یکایک ویژگیهایی را که نوشته اید ، بررسی کنید .در ابتدا برایتان مشکل است که تصور کنید در شما همان ویژگی هایی وجود دارد که برای نمونه در هیتلر یافت می شود . مهم است که کلمه های کلی تری از قبیل قاتل را تجزیه کنید. آنچه باید بپرسید این است که چه نوع شخصی چنین رفتاری را از خود نشان می دهد؟ برای نمونه در مورد قاتل، می توان چنین گفت: کسی که خودخواه و خشمگین است و برای زندگی انسانها ارزش قایل نیست.اگر جمله ای نظیر برای زندگی انسانها ارزش قایل نیست . به فکرتان رسید ، آنگاه از خود بپرسید : چگونه فردی برای زندگی انسانها ارزش قایل نیست؟ شاید پاسخی در این ردیف به فکرتان برسد: بیمار، دیوانه و خودشیفته. نکته مهم در این روند این است که عبارات را به اندازه ای تجزیه کنید تا به واژه یا ویژگی مورد نفرتتان برسید.این ویژگیها را پیدا کنید و ببینید کدام یک از آنها با شما اتصالی می کنند.

نیچه می گوید: ما در رویدادهای زندگی خود نقشی نداریم ، ولی در این که چگونه آنها را تعبیر کنیم ، موثر هستیم.

اولین گام در کار بر سایه، پرده برداشتن است. پرده برداشتن، نیاز به صداقت فراوانی دارد و شخص باید مشتاق باشد تا آنچه را پیشتر نیم توانست ببیند، در خود مشاهده کند. شناخت شخصیت نهفته در تاریکی ، آغاز یکپارچگی شدن و التیام یافتن است. به یاد داشته باشید که هر کدام از خصلت های منفی شما برایتان موهبتی است و بسیار ارزشمندتر از آن است که گمان می کنید. فقط کافی است به این کار بپردازید تا در مدت کوتاهی به موهبت یکپارچه و کامل بودن، شادمانی و آزادی دست یابید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:41  توسط tp  | 

 

اینده در دستان توست این جمله هایی است که زیاد

شنیدهایم ولی ایا به معنی ان نیز زیاد فکر کردهایم؟

آیندهای که تو در انتظار آن هستی یک ساختار ذهنی

 است که تو معمار آن هستی چه خوب چه بد.

مهم این است که آینده در ذهن تو شکل میگیرد و این

 بسته به تربیت ذهن تو دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:51  توسط tp  | 

ریسک

دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند.

دانه اولي گفت: من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم!

و بدين ترتيب دانه روئيد.

دانه دومي گفت: من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند..... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود.

و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.

مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد.

آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

در پاسخ به سوال چه کسی دشمن ماست؟

بزرگترین دشمنی که داریم درون ماست...این دشمنان به شکلهای....غرور..تکبر...تنبلی...سستی...خودخواهی..حسادت...خشم...حرص و غیره می باشند.

این ها یکسری از دشمنان هستند که هر روز ما با آنها در جنگیم بدلیل اینکه جلوی موفقیت ما را می گیرند. اگر این دشمنان موفق و پیروز گردند که همیشه می خواهند اینطور شود چنانچه شما شناختی از آنها نداشته باشید.

شما حتی از آنها دفاع می کنید و آنها را به عنوان دوست می شناسید. بیشتر اوقات ما فکر می کنیم دشمنان افراد دیگر هستند.این طور نیست.

مشکل اینجاست که شما با دشمنتان زندگی می کنید و فکر می کنید خود شما هستید و همیشه از خودتان دفاع می کنید مخصوصا زمانهایی که دوستان نزدیکتان  با شما در مورد آنها صحبت می کنند و این نکات را گوشزد می کنند. بجای جنگیدن با این دشمنان ما از آنها حفاظت میکنیم و هر زمانیکه که علیه ما پیروز میشوند قوی تر و قوی تر می شوند.

و این دلیل انجام قلمروسکوت و مدیتیشن هر روز است که بتوانید دشمن را ببینید.

 ما بیشتر اوقات کور هستیم......بنابراین منبع تغذیه ما دشمنان ما می شوند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 20:20  توسط tp  | 

آخرین روزهای یک کرم ابریشم.لحظات شکوفایی وتکامل است.

----------------------------------------------------

شما ممکن است بتوانید گلی رازیر پا لگد مال کنید، اما

 محال است بتوانید عطر آن را در فضا محو سازید.

-----------------------------------------------------

 

مهتاب من پس کی می رسد آواز ؟

بانگ های خروشان را نمی شنوم.پس کی همه شهر پر از آواز می شود ؟

قلبهای منتظر رو به پژمردگی می روند ولی هیچ آوازی به گوش ما نمی رسد.

پس گوشها چرا نمی شنوند ؟ آیا من دیگر نخواهم شنید ؟

درد از نواها نیست چرا که می گویند همه جا پر است از آواز پس چرا اینگونه !

باور امید در خیلی از دلها دیگر نمی رود. آخر چرا ؟

دلهای پر هوای تو محبوب وام دار تواند بخواه که همیشه بمانند وام دار تو.

گناه گوشهای نا شنو را ببخش تا پر از آواز شوند. چشمهای پر غبار آنها را زلال کن تا نوازنده های تو را

دریابند. محبوب بخواه که از هر طرف حضورت را بخوانند.

دیگر قلبی منتظر به جهالت منتظر نماند. قلبهای پر امید را تقدیم کاسب هایی کن که گمراه شده در راه عشقند.

بخواه که گرد و غبار باغچه دلها کنار روند و دگر بار عظمت وجودت بر خفتگان هویدا شود. می خوانم آغاز

 گفته هایم را .

مهتاب من آری رسید آواز می شنوم آواز خلقت دلها را.

زیباست گلهای امید که مستانه می رقصند در باغچه دلها.

به امید آنکه در زندگی همیشه زنده باشیم و زنده بمانیم.

چرا که هر کس آواز مهتاب را نشنود مرده پندار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 19:30  توسط tp  | 

 

دلخوشی ..

 

بازم بهار اومد

درختا شکوفه کردن

کوهها و تپه ها سبز و خرم شدن

این یعنی امید به ادامه زندگی..

دلخوشی برای فرداهای بهتر..

ما آدما به امید روزای روشنترو بهتره که زندگی میکنیم

و سختیها و ناملایمات روزگارو تحمل میکنیم

ولی بد بیاری وقتیه که فکرمیکنی اوضاع باید خوب بشه و ....

 سال نو مبارک

----------------------------------------------------

يك شب آتش در نيستاني فتاد

سوخت چون عشقي كه بر جاني فتاد

شعله تا سرگرم كار خويش شد

هر نيي شمع مزار خويش شد

ني به آتش گفت : كين آشوب چيست؟

مر تو را زین سوختن مطلوب چیست ؟

گفت آتش بي سبب نفروختم

دعوي بي معنيت را سوختم

 

زان كه مي گفتي ني ام با صد نمود

همچنان در بند خود بودي كه بود

 

مرد را دردي اگر باشد خوش است

درد بي دردي علاجش آتش است

یه توضیح کوچولو : این هم از شرح وبلاگ !!!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

تو به من خنديدي و

نمي دانستي من ، با چه دلهره اي از باغچه همسايه

سيب را دزديدم .

باغبان از پي من تند دويد ،

سيب را دست تو ديد ، غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك ،

تو رفتي و هنوز ، سالهاست در گوش من آرام آرام

رفتن گام تو تكرار كنان ، مي دهد آزارم

و من انديشه كنان ، غرق اين پندارم ، كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 12:37  توسط tp  | 

بازم سلام

نــــــــــو روز

روز از نو وروزی از نو. سال جدید سال ثابت کردن من به من.

------------------------------------------------------------------------

در آخرین بیت صدا آنجا که دل به آسمان راه دارد، می توان با یک قدم به سوی حقیقت بال گشود. در پشت پنجره ی غبار آلود انتظار، شاید قاصدک خبر چین را دید. شاید در باغ سکوت لحظه ها، تبسم خیالی عشق را یافت. در لحظه لحظه های جدایی، واژه های مرگ پیداست، در سایه های کم رنگ امید نشانه ای از بودن نیست. در زیر چتر غم زده نمی توان خود را از بغض خالی کرد. باید دل را زیر باران شست. باید دوست را زیر باران دید، باید عشق را زیر باران یافت. باران لبخندی است از رهایی به سوی آزادی.

---------------------------------------------------------------------------

زمین خوردن بار سوم

 مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما

در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان

تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ

بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او

نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را

تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد

خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را

خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

 

نتیجه اخلاقی داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با

سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.

این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید. اگر ارسال این پیام شما را به زحمت می اندازد یا وقتتان را زیاد می گیرد،

پس آن کار را نکنید. اما پاداش آن را که زیاد است نخواهید گرفت. آیا آسان نیست که فقط کلید "ارسال" را فشار دهید و

این پاداش را دریافت کنید؟

 

ستایش خدایی را است بلند مرتبه!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 17:33  توسط tp  | 

داستان جالب

روزی فرشته­ای به کنار تخت­خواب مردی رفت و او را بیدار کرد و گفت: با من بیا تا تفاوت بهشت و جهنم را نشانت دهم.  آن مرد که فرصت جالبی بدست آورد آن را از دست نداد و با فرشته همراه شد. وقتی به جهنم رسیدند فرشته او را با تالار بزرگی برد که میز بزرگی در آن قرار داشت و روی میز از انواع غذاهای لذیذ، نوشابه­های گوارا و شیرینی­های خوشمزه انباشته بود. اما در انتهای تالار همه ناله می­کردند و می­گریستند. وقتی مرد به آنها نزدیک شد، دریافت که همه افراد بندی بر روی بازوان خود دارند که مانع خم شدن دستهای آنان است. در نتیجه آنان نمی­توانند حتی لقمه­ای در دهان خود بگذارند. سپس فرشته مرد را به بهشت و تالار بزرگ برد که در آنجا میزی بزرگ با انواع غذاهای مطبوع، نوشابه­های رنگارنگ و شیرینی قرار داشت.  اما در اینجا به عکس جهنم مردم می­خندیدند و اوقات خوشی را کنار هم می­گذراندند.  وقتی مرد به آنان  نزدیک  شد دقت کرد و دریافت  که آنان نیز همان قید و زنجیرها را دارند و دستشان خم نمی­شود تا بتوانند غذا بردارند و در دهان خود بگذارند.

به نظرشما تفاوت میان بهشت و جهنم چه بود؟

عچله نکنید هنوز داستان تموم نشده.

تفاوت آنها با جهنمیان این بود که بهشتیان غذا را برمی­داشتند و در دهان  یکدیگر  می­گذاشتند و به این ترتیب  به کمک  یکدیگر  از خوردنی­ها و آشامیدنی­های لذیذ بهره می­بردند.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 15:39  توسط tp  |